مثل بقیه/خاطره
خاطره ای از شهید همت
آستینهاشو با پاچههای شلوارش را تا میزد، مثل بقیه
کشاورزها. اون موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع کشت و درو میرفت سر
زمین. مرزبندی زمینها خیلی باریکند و راحت جابهجا
میشن، موقع درو، به گندمهای لب مرز که میرسیدیم، ابراهیم میرفت روی مرز میایستاد.
دلش نمیخواست محصول زمینهای کناری با محصول زمین بابا قاطی بشه.